متن شعر

مستی ببینی رازدان می​دانک باشد مست او

مستی ببینی رازدان می​دانک باشد مست او
گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب
عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر
هر دم یکی را می​دهد تا چون درختی برجهد
سبلت قوی مالیده​ای از شیر نقشی دیده​ای
زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت
ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو
شست سخن کم باف چون صیدت نمی​گردد زبون
 
هستی ببینی زنده دل می​دانک باشد هست او
می​دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او
حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او
ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او
ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او
جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او
تعداد دفعات مشاهده: 49