متن شعر

عشق جز دولت و عنایت نیست

عشق جز دولت و عنایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نکرد
لایجوز و یجوز تا اجل​ست
عاشقان غرقه​اند در شکراب
جان مخمور چون نگوید شکر
هر که را پرغم و ترش دیدی
گر نه هر غنچه پرده باغی​ست
مبتدی باشد اندر این ره عشق
نیست شو نیست از خودی زیرا
هیچ راعی مشو رعیت شو
بس بدی بنده را کفی بالله
گوید این مشکل و کنایاتست
پای کوری به کوزه​ای برزد
کوزه و کاسه چیست بر سر ره
کوزه​ها را ز راه برگیرید
گفت ای کور کوزه بر ره نیست
ره رها کرده​ای سوی کوزه
خواجه جز مستی تو در ره دین
آیتی تو و طالب آیت
بی رهی ور نه در ره کوشش
چونک مثقال ذره یره است
ذره خیر بی​گشادی نیست
هر نباتی نشانی آب است
بس کن این آب را نشانی​هاست
 
جز گشاد دل و هدایت نیست
شافعی را در او روایت نیست
علم عشاق را نهایت نیست
از شکر مصر را شکایت نیست
باده​ای را که حد و غایت نیست
نیست عاشق و زان ولایت نیست
غیرت و رشک را سرایت نیست
آنک او واقف از بدایت نیست
بتر از هستیت جنایت نیست
راعیی جز سد رعایت نیست
لیکش این دانش و کفایت نیست
این صریح است این کنایت نیست
گفت فراش را وقایت نیست
راه را زین خزف نقایت نیست
یا که فراش در سعایت نیست
لیک بر ره تو را درایت نیست
می​روی آن بجز غوایت نیست
آیتی ز ابتدا و غایت نیست
به ز آیت طلب خود آیت نیست
هیچ کوشنده بی​جرایت نیست
ذره زله بی​نکایت نیست
چشم بگشا اگر عمایت نیست
چیست کان را از او جبایت نیست
تشنه را حاجت وصایت نیست
تعداد دفعات مشاهده: 133