متن شعر

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره​ای

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره​ای
آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او
چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین
ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا
چون آفتاب آسمان می​گرد و جوهر می​فشان
ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنون
چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختم
افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگران
انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جو
رحمت به پستی می​رسد اکسیر هستی می​رسد
خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنی
مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می​شود
می​گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از علل
زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کش
گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهان
پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدن
چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه در
ای چاشنی شکران درده همان رطل گران
ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسان
زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خس
ای جام راح روح جو آسایش مجروح جو
ای روزی دل​ها رسان جان کسان و ناکسان
چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشر
بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول را
تا گردن شک می​زند بر میر و بر بک می​زند
بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زن
چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترش
 
چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره​ای
و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره​ای
در گلشنی پر یاسمین بر چشمه​ای فواره​ای
بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره​ای
بر تشنگان و خاکیان در عالم غداره​ای
هنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره​ای
عشقی عجب می​باختم با غره غراره​ای
ماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره​ای
بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره​ای
سلطان مستی می​رسد با لشکر جراره​ای
گر از سر بامی کنی در سابقان نظاره​ای
بر موج​ها بر می​زند در قلزمی زخاره​ای
چون رستی از حبس اجل بی​روزن و درساره​ای
هم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره​ای
خود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره​ای
راه جهان ممتحن از غیرت ستاره​ای
چون چشمه​ای برکرده سر بی​معدنی از خاره​ای
شیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره​ای
ای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره​ای
سجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره​ای
ای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره​ای
ترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره​ای
زنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره​ای
کردی دماغ گول را از علم تو عیاره​ای
بر عقل خنبک می​زند یا بر فن مکاره​ای
می​ساز و صورت می​شکن در خلوت فخاره​ای
در صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره​ای
تعداد دفعات مشاهده: 269