متن شعر

چند گویی که چه چاره​ست و مرا درمان چیست

چند گویی که چه چاره​ست و مرا درمان چیست
چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم
بوی نانی که رسیده​ست بر آن بوی برو
گر تو عاشق شده​ای عشق تو برهان تو بس
این قدر عقل نداری که ببینی آخر
گر نه اندر تتق ازرق زیباروییست
چونک از دور دلت همچو زنان می​لرزد
آتش دیده مردان حجب غیب بسوخت
شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم
 
چاره جوینده که کرده​ست تو را خود آن چیست
خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست
تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست
ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست
گر نه شاهیست پس این بارگه سلطان چیست
در کف روح چنین مشعله تابان چیست
تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست
تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست
چشمه شهد از او در بن هر دندان چیست
تعداد دفعات مشاهده: 116