متن شعر

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال​ها

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال​ها
در لا احب الافلین پاکی ز صورت​ها یقین
افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون
کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته
ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد
سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی
آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او
گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می​زهد
فکری بدست افعال​ها خاکی بدست این مال​ها
آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله
توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق
از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین
عشق امر کل ما رقعه​ای او قلزم و ما جرعه​ای
از عشق گردون موتلف بی​عشق اختر منخسف
آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن
بر اهل معنی شد سخن اجمال​ها تفصیل​ها
گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در
 
در حلقه سودای تو روحانیان را حال​ها
در دیده​های غیب بین هر دم ز تو تمثال​ها
ماهت نخوانم ای فزون از ماه​ها و سال​ها
یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال​ها
دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال​ها
با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال​ها
آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال​ها
صراف زر هم می​نهد جو بر سر مثقال​ها
قالی بدست این حال​ها حالی بدست این قال​ها
عشقی و شکری با گله آرام با زلزال​ها
فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال​ها
چون مه منور خرقه​ها چون گل معطر شال​ها
او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال​ها
از عشق گشته دال الف بی​عشق الف چون دال​ها
جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال​ها
بر اهل صورت شد سخن تفصیل​ها اجمال​ها
کز ذوق شعر آخر شتر خوش می​کشد ترحال​ها
تعداد دفعات مشاهده: 105