متن شعر

اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی

اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا
وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی
وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی
وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی
وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از ما
وگر این گندم هستی سبکتر آرد می​گشتی
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را
ستایش می​کند شاعر ملک را و اگر او را
وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را
در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن
نشان از جان تو این داری که می​باید نمی​باید
وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل را
فراز آسمان صوفی همی​رقصید و می​گفت این
خمش کن شعر می​ماند و می​پرند معنی​ها
 
مرا صد درد کان بودی مرا صد عقل و رایستی
فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی
خرد در کار عشق ما چرا بی​دست و پایستی
چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی
چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی
مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی
بیابان​های بی​مایه پر از نوش و نوایستی
دلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی
متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی
در این دریا همه جان​ها چو ماهی آشنایستی
ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی
نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی
نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی
نمی​باید شدی باید اگر او را ببایستی
یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی
زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی
پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی
تعداد دفعات مشاهده: 129