متن شعر

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی​دانی

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی​دانی
منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو
بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم
چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده
به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو
تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری
میی اندر سرم کردی و دیگر وعده​ام کردی
که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو
 
غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی
بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی
به حق خویشی ای ساقی که بی​خویشم تو بنشانی
بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی
از آن می​های روحانی وزان خم​های پنهانی
به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی
در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی
تعداد دفعات مشاهده: 82