متن شعر

بشنیده​ام که عزم سفر می​کنی مکن

بشنیده​ام که عزم سفر می​کنی مکن
تو در جهان غریبی غربت چه می​کنی
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
چه وعده می​دهی و چه سوگند می​خوری
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده​ای
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
جانم چو کوره​ای است پرآتش بست نکرد
چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم
ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری
چون طاقت عقیله عشاق نیستت
حلوا نمی​دهی تو به رنجور ز احتما
چشم حرام خواره من دزد حسن توست
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
 
مهر حریف و یار دگر می​کنی مکن
قصد کدام خسته جگر می​کنی مکن
دزدیده سوی غیر نظر می​کنی مکن
ما را خراب و زیر و زبر می​کنی مکن
سوگند و عشوه را تو سپر می​کنی مکن
از عهد و قول خویش عبر می​کنی مکن
از خطه وجود گذر می​کنی مکن
بر ما بهشت را چو سقر می​کنی مکن
آن زهر را حریف شکر می​کنی مکن
روی من از فراق چو زر می​کنی مکن
قصد خسوف قرص قمر می​کنی مکن
چشم مرا به اشک چه تر می​کنی مکن
پس عقل را چه خیره نگر می​کنی مکن
رنجور خویش را تو بتر می​کنی مکن
ای جان سزای دزد بصر می​کنی مکن
در بی​سری عشق چه سر می​کنی مکن
تعداد دفعات مشاهده: 298