متن شعر

دام دگر نهاده​ام تا که مگر بگیرمش

دام دگر نهاده​ام تا که مگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش
 
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش
تعداد دفعات مشاهده: 103