متن شعر

گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن

گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطف​هات غرقم
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می​رو
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل​ها
گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی
عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن
دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران
دامی است طرفه​تر زین کز وی فتاده بینی
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
 
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن
در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
کان جا همی​کشیدی بیگار تا به گردن
عار است هستی تو وین عار تا به گردن
در دام خویش ماند عیار تا به گردن
ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
بی​عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن
تعداد دفعات مشاهده: 53