متن شعر

ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی

ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی
خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون
بر عشق چو می​چسبد عاشق ز چه رو خسپد
آن دوست که می​باید چون سوی تو می​آید
چون رزم نمی​سازی چون چست نمی​تازی
ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش
کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد
اجزای درختان را چون میوه کند دارا
زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن
 
گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی
گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی
وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی
چون دوست نمی​خسپد با آن همه مطلوبی
از بهر چنان مهمان چون خانه نمی​روبی
چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی
از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی
بی​عیب خرد جان را از جمله معیوبی
بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی
منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی
تعداد دفعات مشاهده: 62