متن شعر

گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان

گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
صلا روز وصال است همه جاه و جمال است
کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی
یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی
اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق
چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین
بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز
زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز
بجو باده گلگون از آن دلبر موزون
بنوش از می بالا لب و ریش میالا
بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش
 
وگر عاشق شاهی روان باش به میدان
همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان
وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی​جان
از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان
چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان
زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان
بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان
از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان
که این دم مه گردون روان گشت به میزان
شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان
دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان
تعداد دفعات مشاهده: 57