متن شعر

بیا کامروز ما را روز عیدست

بیا کامروز ما را روز عیدست
بزن دستی بگو کامروز شادی​ست
چو یار ما در این عالم کی باشد
زمین و آسمان​ها پرشکر شد
رسید آن بانگ موج گوهرافشان
محمد باز از معراج آمد
هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست
زهی مجلس که ساقی بخت باشد
خماری داشتم من در ارادت
کنون من خفتم و پاها کشیدم
 
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
که روز خوش هم از اول پدیدست
چنین عیدی به صد دوران کی دیدست
به هر سویی شکرها بردمیدست
جهان پرموج و دریا ناپدیدست
ز چارم چرخ عیسی دررسیدست
میی کز جام جان نبود پلیدست
حریفانش جنید و بایزیدست
ندانستم که حق ما را مریدست
چو دانستم که بختم می کشیدست
تعداد دفعات مشاهده: 92