متن شعر

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
بس خطاها کرده​ام دزدیده لیکن آرزوست
تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندید
یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید
دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب
ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند
در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن
 
بی​رقیبش دادمی من بوسه​هایی سیر سیر
با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر
عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر
تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر
می​زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر
تا کشم او را برهنه بی​قبایی سیر سیر
تا فزاید جان​ها را جان فزایی سیر سیر
تعداد دفعات مشاهده: 80