متن شعر

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق
پنجره​ای شد سماع سوی گلستان تو
آه که این پنجره هست حجابی عظیم
از شکرینی که هست بهر بخاییدنش
دست دل خویش را دیدم در خمره​ای
گفت شراب کسی کو همگی چرخ را
کره گردون تند پیشش پالانیی
ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت
ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین
 
تا چه زند زهره از آینه و جندره
ریخته گلگونه​اش یاوه شده قنجره
گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره
رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
لب همه دندان شده​ست بر مثل دستره
گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره
با همه دولاب جان می نخرد یک تره
بر سر میدان او جان خر باتوبره
نصرت بر میمنه دولت بر میسره
هین که رسید آفتاب جانب برج بره
تعداد دفعات مشاهده: 69