متن شعر

عاشق چو منی باید می​سوزد و می​سازد

عاشق چو منی باید می​سوزد و می​سازد
مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو
عاشق چو منی باید کز مستی و بی​خویشی
فارس چو تویی باید ای شاه سوار من
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
چون شاخ زرست این جان می​کش به خودش می​دان
باری دل و جان من مستست در آن معدن
چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او
آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش
شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی
 
ور نی مثل کودک تا کعب همی​بازد
تا بر همه مه رویان می​چربد و می​نازد
با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
کز وهم و گمان زان سو می​راند و می​تازد
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
چندان که کشش بیند سوی تو همی​یازد
هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
در بر کشدت شیرین بی​واسطه بنوازد
آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد
تعداد دفعات مشاهده: 168