متن شعر

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
ای آنک سال​ها صفت روح می​کنی
در دیده می​فزاید نور از خیال او
ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال
دل یافت دیده​ای که مقیم هوای توست
از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن
چاکرنوازیست که کردست عشق تو
هر دل که او نخفت شبی در هوای تو
هر کس که بی​مراد شد او چون مرید توست
هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد
پایم نمی​رسد به زمین از امید وصل
غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان
از روی زعفران من ار شاد شد عدو
چون برترست خوبی معشوقم از صفت
آری چو قاعده​ست که رنجور زار را
همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین
 
لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست
بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست
با این همه به پیش وصالش مکدرست
هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست
آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست
کان​ها به او نماند او چیز دیگرست
ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست
چون روز روشنست و هوا زو منورست
بی صورت مراد مرادش میسرست
در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست
هر چند از فراق توم دست بر سرست
اندیشه کن در این که دلارام داورست
نی روی زعفران من از ورد احمرست
دردم چه فربه​ست و مدیحم چه لاغرست
هر چند رنج بیش بود ناله کمترست
نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست
تعداد دفعات مشاهده: 49