متن شعر

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
جز رنگ​های دلکش از گلستان چه خیزد
جز طالع مبارک از مشتری چه یابی
آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد
از دیدن جمالی کو حسن آفریند
ماییم و شور مستی مستی و بت پرستی
مستی و مستتر شو بی​زیر و بی​زبر شو
چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی
چون گل رویم بیرون با جامه​های گلگون
ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورت
 
جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید
جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید
جز نقدهای روشن از کان زر چه آید
وز آب زندگانی اندر جگر چه آید
بالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید
زین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید
بی خویش و بی​خبر شو خود از خبر چه آید
درده می رواقی زین مختصر چه آید
مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید
بنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید
تعداد دفعات مشاهده: 162