متن شعر

بی گاه شد بی​گاه شد خورشید اندر چاه شد

بی گاه شد بی​گاه شد خورشید اندر چاه شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی
ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل
چون غرق دریا می​شود دریاش بر سر می​نهد
گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می​شود
یک سان نماید کشت​ها تا وقت خرمن دررسد
 
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
شب ترک تازی​ها بکن کان ترک در خرگاه شد
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
رخ​ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد
ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد
کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد
تعداد دفعات مشاهده: 90