متن شعر

آن شمع چو شد طرب فزایی

آن شمع چو شد طرب فزایی
چون جان برسد نه تن بجنبد
چون بانگ سماع در که افتاد
کاین باد بهار می​رساند
در ذره کجا قرار ماند
هم آتش و دود گشته پیچان
ماهی صنما ز روح بی​جسم
گه کوته و گه دراز گشتیم
هم بر لب دوست مست گشتیم
بر باد سوار همچو کاهیم
چون پشه ز خون خویش مستیم
اندر خلوت به هوی هویی
در صورت بنده کمینیم
این داد خدیو شمس تبریز
 
پروانه دلان به رقص آیی
جان آمد از لحد برآیی
ای کوه گران کم از صدایی
رقصانی شاخ را صلایی
خورشید به رقص در سمایی
از آتش روی جان فزایی
شوخی شکری یکی بلایی
با سایه صورت همایی
نالان شده مست همچو نایی
اندر جولان ز کهربایی
وز دیگ جگر دلا ابایی
در جمعیت به های هایی
در سر صفت یکی خدایی
بی کبر ولیک کبریایی
تعداد دفعات مشاهده: 176