متن شعر

مگیر ای ساقی از مستان کرانی

مگیر ای ساقی از مستان کرانی
بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن
چو نور از ناودان چشم ریزد
عجب آن بام بالای چه خانه​ست
که را بود این گمان که بازیابیم
دلی که چون شفق غرقاب خون بود
ز حرص این شکم پهلو تهی کن
عجب ننگت نمی​آید برادر
که آب زندگانی گفت ما را
 
که کم یابی گرانی بی​گرانی
که به از سرو نبود سایه بانی
یقین بی​بام نبود ناودانی
مبارک جا مبارک خاندانی
نشانی زین چنین فتنه نشانی
پر از خورشید شد چون آسمانی
که تا پهلو زنی با پهلوانی
ز جانی کو بود محتاج نانی
که جز دکان نان داری دکانی
تعداد دفعات مشاهده: 52