متن شعر

اگر چه لطیفی و زیبالقایی

اگر چه لطیفی و زیبالقایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان
بدن را قفص دان و جان مرغ پران
در آفاق گردون زمانی پریدی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
گهی پا زنی بر سر تاجداران
گهی آفتابی بتابی جهان را
تو کان نباتی و دل​ها چو طوطی
از این​ها گذشتم مبر سایه از ما
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
درآ در دل ما که روشن چراغی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد
شدم در گلستان و با گل بگفتم
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی
بگفتند لیلی شما را بقا باد
پس آن تلخکامه بدرید جامه
همی​کوفت سر را به هر سنگ و هر در
همی​کوفت بر سر که تاجت کجا شد
درازست قصه تو خود این بدانی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
ندا کرد مجنون قلاوز دارم
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
مشام محمد به ما داد صله
ز هر گور کف کف همی​برد خاکی
مثال مریدی که او شیخ جوید
بجو بوی حق از دهان قلندر
ز جرعه​ست آن بو نه از خاک تیره
به مجنون تو بازآ و این را رها کن
 
به جان بقا رو ز جان هوایی
وفا زو چه جویی ببین بی​وفایی
قفص حاضر آمد تو جانا کجایی
گذشتی بدان شه که او را سزایی
که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی درروی در پلاس گدایی
گهی همچو برقی زمانی نپایی
تو صحرای سبزی و جان​ها چرایی
که در باغ دولت گل و سرو مایی
کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دو دیده که خوش توتیایی
تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
جهاز از کی داری که لعلین قبایی
چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
که یابد نسیمش ز باد صبایی
ببین بر تبارش لباس عزایی
بغلطید در خون ز بی​دست و پایی
بسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی​کوفت بر دل که صید بلایی
تپش​های ماهی ز بی​استقایی
که گورش نشان ده که بادش فضایی
بس افتد از این​ها ز سو القضایی
مرا بوی لیلی کند ره نمایی
ز صدساله راهم رساند دوایی
کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
به بینی و می​جست از آن مشک سایی
کشد از دهان​ها دم اولیایی
به جد چون بجویی یقین محرم آیی
که در خاک افتاد جرعه ولایی
که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
1    
تعداد دفعات مشاهده: 140