متن شعر

بیخود شده​ام لیکن بیخودتر از این خواهم

بیخود شده​ام لیکن بیخودتر از این خواهم
من تاج نمی​خواهم من تخت نمی​خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
 
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم
تعداد دفعات مشاهده: 61