متن شعر

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
دی عهد نکردی بروم بازبیایم
گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن
بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی
ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست
 
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان
در عین تموزی بجهد برق زمستان
صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان
هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان
زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن
تعداد دفعات مشاهده: 246