متن شعر

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می​دهی

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می​دهی
گر تو نمی​خری مخر می به هوس همی​خرم
پیشتر آ تو ای پری از ترشی تویی بری
جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله
چون فرهاد می​کشی جان مرا به که کنی
هر چه که می​دهی بده بی​خبر آن کسی که او
برگ گلی همی​بری باغ به پیش می​کشی
شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی
چون سر زید بشکند چاره عمرو می​کنی
چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست
 
هست شکرلبی اگر سرکه به قند می​دهی
عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می​دهی
تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می​دهی
کآتش عشق خویش را تو به سپند می​دهی
ور نه به دست جان من از چه کلند می​دهی
بر تو گمان برد که تو بهر گزند می​دهی
لاشه خری همی​بری بیست سمند می​دهی
نی به گنه همی​زنی نی به پسند می​دهی
چون به دمشق قحط شد آب به جند می​دهی
ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می​دهی
تعداد دفعات مشاهده: 39