متن شعر

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
چو روی انور او گشت دیده دیده
فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشان
به چشم نفس نشد روی ماه او دیدن
که لعل آن مه خاصیت زمرد داشت
درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد
کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجران
ز قطره​های دو دیده زمین شدی سرسبز
جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزد
ز عشق جمله اجزای خانه باخبرند
تو طالب خبری کم نشین به بی​خبران
که جفت مرده تو را مرده شوی گرداند
به چشم درد به عیسی نگر اگر نگری
چو همنشین شود انگور با خم سرکه
به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشی
کدام بحر خداوند شمس دین به حق
 
ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
مقام دیدن حق یافت دیده​های بشر
فلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر
که نفس می​نگشاید به سوی شاه نظر
از آن ببست از او اژدهای نفس به صبر
ز اره​های فنا و ز زخمه​های تبر
ز ابرهای دو دیده فرودوید مطر
اگر نه قطره برآمیختی به خون جگر
از این سبب مدد دیده​ها بکرد مگر
چو کدخدای بود از جمال شه مخبر
گروه بی​خبران را به هیچ سگ مشمر
که شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر
سرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر
شراب او ترشی شد حریف اوست کبر
برون گریز و بو سوی بحر شهد و شکر
به ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر
تعداد دفعات مشاهده: 101