متن شعر

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
ز خوشدلی و طرب در جهان نمی​گنجم
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
ز بامداد کسی غلملیج می کندم
ترانه​ها ز من آموزد این نفس زهره
شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد
صلا که قامت چون سرو او صلا درداد
صلا که فاتحه قفل​های بسته منم
به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است
چنانک پیش جنونم عقول حیرانند
فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود
تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید
بیار ناطق کلی بگو تو باقی را
 
به خواب دوش که را دیده​ام نمی​دانم
ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
کشد کنون کف شادی به خویش دامانم
گزاف نیست که من ناشتاب خندانم
هزار زهره غلام دماغ سکرانم
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
که من نماز شما را لطیف ارکانم
بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم
که بنگرید نصیب مرا که دربانم
من از فسردگی این عقول حیرانم
ندید شعشعه آفتاب رخشانم
سبال مالد و گوید که آب حیوانم
ز گفتنم برهان من خموش برهانم
تعداد دفعات مشاهده: 67