متن شعر

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
از سر دل بیرون نه​ای بنمای رو کایینه​ای
گویی مرا چون می​روی گستاخ و افزون می​روی
گفتم کز آتش​های دل بر روی مفرش​های دل
هر دم رسولی می​رسد جان را گریبان می​کشد
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
 
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
از چون مگو بی​چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
چون عشق را سرفتنه​ای پیش تو آید فتنه​ها
بنگر که در خون می​روی آخر نگویی تا کجا
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
بر دل خیالی می​دود یعنی به اصل خود بیا
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا
تعداد دفعات مشاهده: 93