متن شعر

بی تو به سر می نشود با دگری می​نشود

بی تو به سر می نشود با دگری می​نشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست
چیست حشر از خود خود رفتن جان​ها به سفر
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من
دانه دل کاشته​ای زیر چنین آب و گلی
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر
 
هر چه کنم عشق بیان بی​جگری می​نشود
هیچ کسی را ز دلم خود خبری می​نشود
آب حیاتی ندهد یا گهری می​نشود
تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می​نشود
بی ره و رای تو شها رهگذری می​نشود
مرغ چو در بیضه خود بال و پری می​نشود
تا تو قدم درننهی خود سحری می​نشود
تا به بهارت نرسد او شجری می​نشود
زانک از این بحث بجز شور و شری می​نشود
تعداد دفعات مشاهده: 286