متن شعر

امروز شهر ما را صد رونق​ست و جانست

امروز شهر ما را صد رونق​ست و جانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
بر چرخ سبزپوشان پر می​زنند یعنی
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون کوفت او در دل ناآمده به منزل
آن کو کشید دستت او آفریده​ستت
او ماه بی​خسوف​ست خورشید بی​کسوفست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد
بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی
خامش که تا بگوید بی​حرف و بی​زبان او
 
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
سلطان و خسرو ما آن​ست و صد چنانست
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی​امانست
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
او خمر بی​خمارست او سود بی​زیانست
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
باران نبات​ها را در باغ امتحانست
هر کس که کرد والله خام​ست و قلتبانست
خود چیست این زبان​ها گر آن زبان زبانست
تعداد دفعات مشاهده: 238