متن شعر

خزان عاشقان را نوبهار او

خزان عاشقان را نوبهار او
همه گردن کشان شیردل را
قطار شیر می​بینم چو اشتر
مهارش آنک حاجتمندشان کرد
گران جانتر ز عنصرها نه خاک است
از آب و آتش و از باد این خاک
به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
یکی کاهل نخواهد رست از وی
ز خاک تیره کاهلتر نباشی
عصا زد بر سر دریا که برجه
عصا را گفت بگذار این عصایی
برآرد مطبخ معده بخاری
ز تف دل دگر جانی بسازد
زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
کند با او به هر دم یک صفت یار
که تا داند که آن​ها بی​وفااند
عجایب یار غاری گردد او را
زبان بربند و بگشا چشم عبرت
 
روان ره روان را افتخار او
کشیده سوی خود بی​اختیار او
به بینیشان درآورده مهار او
ز خوف و حرصشان کرده نزار او
سبک کرد و ببرد از وی قرار او
سبکتر شد چو برد از وی وقار او
به گردون می​کند آهو شکار او
که یک یک را کند دربند کار او
به زیر دم او بنهاد خار او
برآورد از دل دریا غبار او
همی​پیچد بر خود همچو مار او
بسازد جان و حسی زان بخار او
که تا دارد از آن جان ننگ و عار او
که سلطان هم وی است و پرده دار او
که گاهش گل کند گه لاله زار او
ز جمله بسکلد در اضطرار او
بداند قدر این بگزیده یار او
که یار او باشد و هم یار غار او
که بگشاده​ست راه اعتبار او
تعداد دفعات مشاهده: 43