متن شعر

صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید

صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
واسطه​ها را برید دید به خود خویش را
پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود
فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق
کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک
جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر
چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید
 
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
آنچ زبانی نگفت بی​سر و گوشی شنید
لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید
باز کند قفل را فقر مبارک کلید
فقر زده خیمه​ای زان سوی پاک و پلید
فقر چو شیخ الشیوخ جمله دل​ها مرید
گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید
تعداد دفعات مشاهده: 122