متن شعر

ساقیا بر خاک ما چون جرعه​ها می​ریختی

ساقیا بر خاک ما چون جرعه​ها می​ریختی
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
دست بر لب می​نهی یعنی خمش من تن زدم
ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید
ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت
می​گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد
می​بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی
همچو موسی کآتشی بنمودیش و آن نور بود
روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم
درج بد بیگانه​ای با آشنا در هر دمم
ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش
دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده
انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن
کوشش ما را منه پهلوی کوشش​های عام
 
گر نمی​جستی جنون ما چرا می​ریختی
نور رقص انگیز را بر ذره​ها می​ریختی
خود بگوید جرعه​ها کان بهر ما می​ریختی
بایزیدی بردمید از هر کجا می​ریختی
جبرئیلی هست شد چون بر سما می​ریختی
از گزافه بر سزا و ناسزا می​ریختی
آب سقا می​خریدی بر سقا می​ریختی
در لباس آتشی نور و ضیا می​ریختی
جمع کردی آخر آن را که جدا می​ریختی
خون آن بیگانه را بر آشنا می​ریختی
همچو گل در برگ ریزان از حیا می​ریختی
اشک​ها چون مشک​ها بهر لقا می​ریختی
آب حیوانی کز آن بر انبیا می​ریختی
بر مس هستی ایشان کیمیا می​ریختی
کز برای ردشان آب دعا می​ریختی
کز بقاشان می​کشیدی در فنا می​ریختی
تعداد دفعات مشاهده: 63