متن شعر

بگردان ساقی مه روی جام

بگردان ساقی مه روی جام
گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک
رها کن کاهلی دریاب ما را
الیس الصحو منزل کل هم
الا صوموا فان الصوم غنم
هر آن کو روزه دارد در حدیث است
نکو نبود که من از در درآیم
تو بگریزی و من فریاد در پی
مسلمانان مسلمانان چه چاره​ست
نباشد چاره جز صافی شرابی
حدیث عاشقان پایان ندارد
جواب گفته متنبی است این
 
رهایی ده مرا از ننگ و نام
نهادستی به هر گامی تو دام
و لا تکسل فان القوم قاموا
الیس العیش فی هم حرام
شراب الروح یشربه الصیام
مه حق را ببیند وقت شام
تو بگریزی ز من از راه بام
که یک دم صبر کن ای تیزگام
که من سوزیدم و این کار خام
باقداح یقلبها الکرام
فنستکفی بهذا و السلام
فواد ما تسلیه المدام
تعداد دفعات مشاهده: 290