متن شعر

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
سر این خدای داند که مرا چه می​دواند
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو از او نمی​گریزی تو بدو همی​گریزی
ز شه ار خبر نداری که همی​کند شکارت
چو به ترس هر کسی را طرفی همی​دواند
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
به هلاک می​دواند به خلاص می​دواند
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
 
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی​گذاری
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی​قراری
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
همه را مخوف دیدی جز از این همه​ست باری
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری
تعداد دفعات مشاهده: 75