متن شعر

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت
چه چاره سازم از این پس چو چاره‌ساز برفت

سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست
نموده روی به بیچارگان و باز برفت

به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون
که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت

جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق
دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت

ز منع خلق از این بیش محترز بودم
کنون حدیث من از حد احتراز برفت

دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر
برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

عبید چون جرست ناله سود می‌نکند
چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت

تعداد دفعات مشاهده: 344