متن شعر

یار مرا می​نهلد تا که بخارم سر خود

یار مرا می​نهلد تا که بخارم سر خود
گاه چو قطار شتر می​کشدم از پی خود
گه چو نگینم به مزد تا که به من مهر نهد
خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند
گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن
گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر
گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان
هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد
من به شهادت نشدم مومن آن شاهد جان
هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش
همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا
حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان
چند صفت می​کنیش چونک نگنجد به صفت
 
هیکل یارم که مرا می​فشرد در بر خود
گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود
گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود
خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود
گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود
گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود
گاه مرا خار کند در ره بداختر خود
تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود
مومنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود
تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود
چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود
در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود
بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود
تعداد دفعات مشاهده: 197