متن شعر

به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم

به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
چنین باغی در این عالم نرسته​ست و نروید هم
دعای یک پدر نبود دعای صد نبی باشد
شنیدم ز آسمان روزی که دارم از غمت سوزی
مرا می گوید اندیشه ز عشق آموختم پیشه
گرفته هر یکی ذره یکی آیینه پیش رو
کدام است او یکی اویی همه اوها از او بویی
بگفتم نیشکر را من که از کی پرشکر گشتی
به جان گفتم که چون غنچه چرا چهره نهان کردی
جهان پیر را گفتم که هم بندی و هم پندی
چو سوسن صد زبان دارد جهان در شکر و آزادی
بهار آمد چو طاووسی هزاران رنگ بر پرش
ز بهر عشرت جان​ها کشیدم راح و ریحان​ها
شبی عشق فریبنده بیامد جانب بنده
یکی تتماج آورد او که گم کردم سر رشته
چو نوشیدم ز تتماجش فروکوبید چون سیرم
به دست من بجز سیخی از آن تتماج او نامد
به هر برگی از آن تتماج بشکفته​ست نوعی گل
شکوفه چون همی​ریزد عقیبش میوه می خیزد
همه بالیدن عاشق پی پالودنی آید
ندارد فایده چیزی بجز هنگام کاهیدن
بنال ای یار چون سرنا که سرنا بهر ما نالد
مجو از من سخن دیگر برو در روضه اخضر
 
چه مانی تو بدان صورت که از مردم شنیدستم
نه در خواب و نه بیداری چنین میوه نچیدستم
کز این سان دولتی گشتم بدین دولت رسیدستم
ز رفعت​های سوز او در این گردش خمیدستم
ز عدل دوست قفلستم ز لطف او کلیدستم
کز آن آیینه گر این را به نرخ جان خریدستم
که از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدستم
اشارت کرد سوی تو کز انفاسش چشیدستم
بگفت از شرم روی او به جسم اندر خزیدستم
بگفتا گر چه پیرم من ولیک او را مریدستم
کز آن جان و جهان خورش مزید اندر مزیدستم
که من از باغ حسن او بدین جانب پریدستم
برای رنج رنجوران عقاقیری کشیدستم
که بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم
شکستم سوزن آن ساعت گریبان​ها دریدستم
چو طزلق رو ترش کردم کز آن شیرین بریدستم
ولی چون سیخ سرتیزم در آنچ مستفیدستم
شکوفه کرد هر باغی که چون من بشکفیدستم
بقا در نفی دان که من بدید از نابدیدستم
پی قربان همی​دان تو هر آنچ پروریدستم
گزافه نیست این که من ز غم کاهش گزیدستم
از آن دم​ها پرآتش که در سرنا دمیدستم
از آن حسن و از آن منظر بجو که من خریدستم
تعداد دفعات مشاهده: 158