متن شعر

مرا در خنده می​آرد بهاری

مرا در خنده می​آرد بهاری
مرا در چرخ آورده​ست ماهی
چو تاری گشتم از آواز چنگی
جهانی چون غباری او برانگیخت
حیاتی چون شرار آن شه برافروخت
جمال گلستان آن کس برآراست
دلم گوید که ساقی را تو می​گو
دلم چون آینه خاموش گویاست
کز او در آینه ساعت به ساعت
 
مرا سرگشته می​دارد خماری
مرا بی​یار گردانید یاری
نوایش فاش و پیدا نیست تاری
که پنهان شد چو بادی در غباری
که پنهان شد چو سوزی در شراری
که پنهان شد چو گل در جان خاری
که جانم مست آن باقی است باری
به دست بوالعجب آیینه داری
همی​تابد عجب نقش و نگاری
تعداد دفعات مشاهده: 46