متن شعر

در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر

در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
قسمت حقست قومی در میان آفتاب
قسمت حقست قومی در میان آب شور
نوبت الفقر فخری تا قیامت می​زنند
فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس
بانگ مرغان می​رسد بر می​فشانی پر و بال
عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان
عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان
گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان
گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی
لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی​حدست
همچو مقناطیس می​کش طالبان را بی​زبان
 
گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر
پای کوبانند و قومی در میان زمهریر
تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر
تو که داری می​خور و می​ده شب و روز ای فقیر
هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر
لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر
مغزها اندر خمار و دست​ها اندر خمیر
جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر
هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر
چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر
پیش این خورشید گرمی ذره​ای باشد سعیر
بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی​نظیر
تعداد دفعات مشاهده: 77