متن شعر

ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده​ست او

ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده​ست او
همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته
حقایق​های نیک و بد به شیر خفته می​ماند
بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی
به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجم
ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد
روان گشته​ست از بالا زلال لطف تا این جا
نمی​بینی تو این زمزم فروتر می​روی هر دم
چو شستن گیرد او خود را رباید آب جو او را
به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبش
دل ویس و دل رامین ببیند جنت وحدت
از آن سو در کف حوری شراب صاف انگوری
در آن باغ خوش اعلوفه سپی پوشان چو اشکوفه
بصیرت​ها گشاده هر نظر حیران در آن منظر
 
همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو
ولی در گلشن جانشان شقایق​های تو بر تو
که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او
بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو
وگر چه زاد بس نادر از این داماد و کدبانو
اگر چه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو
که ای جان گل آلوده از این گل خویش را واشو
اگر ایوبی و محرم به زیر پای جو دارو
چو سیبش می​برد غلطان به باغ خرم بی​سو
نبیند اندر آن گلشن بجز آسیب شفتالو
گل سرخ و گل خیری نشیند مست رو با رو
از این سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو
که رستیم از سیه کاری ز مازو رفت آن ما زو
دهان پرقند و پرشکر تو خود باقیش را برگو
تعداد دفعات مشاهده: 72