متن شعر

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
 
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری
تعداد دفعات مشاهده: 39