متن شعر

مرا در دل همی​آید که من دل را کنم قربان

مرا در دل همی​آید که من دل را کنم قربان
دل من می نیارامد که من با دل بیارامم
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می گیری
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کشاکش​هاست در جانم کشنده کیست می دانم
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی​ها
 
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
پس گردن چه می خاری چه می ترسی چو ترسایان
وگر از شیر زادستی چپی چون گربه در انبان
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
که من بازیچه اویم ز بازی​های او حیران
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
به شامم می بپوشاند به صبحم می کند یقظان
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
تعداد دفعات مشاهده: 60