متن شعر

آوخ آوخ چو من وفاداری

آوخ آوخ چو من وفاداری
آوخ آوخ طبیب خون ریزی
آن جفاها که کرده​ای با من
گفتمش قصد خون من داری
عشق جز بی​گناه می​نکشد
هر زمان گلشنی همی​سوزم
بشکستم هزار چنگ طرب
شهرها از سپاه من ویران
گفتمش از کمینه بازی تو
ای ز هر تار موی طره تو
گر ببازم وگر نه زین شه رخ
آن که نخرید و آن که او بخرید
و آن که بخرید گوید آن همه را
و آن که نخرید دست می​خاید
فرع بگرفته اصل افکنده
پا بریده به عشق نعلینی
با چنین مشتری کند صرفه
خر علف زار تن گزید و بماند
 
در تمنای چون تو خون خواری
بر سر زار زار بیماری
نکند هیچ یار با یاری
بی خطا و گناه گفت آری
نکشد عشق او گنه کاری
تو چه باشی به پیش من خاری
تو چه باشی به چنگ من تاری
تو چه باشی شکسته دیواری
جان نبرده​ست هیچ عیاری
سرنگون سار بسته طراری
ماتم و مات مات من باری
شد پشیمان غریب بازاری
کاش من بودمی خریداری
ناامید و فتاده و خواری
جان بداده گرفته مرداری
سر بداده به عشق دستاری
از چنین باده مانده هشیاری
خر مردار در علف زاری
تعداد دفعات مشاهده: 130