متن شعر

فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او

فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او
پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او
سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او
چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم
وگر ردت کنند این​ها بنگذارد تو را تنها
به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان
هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو
اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد
سخن با عشق می​گویم سبق از عشق می​گیرم
بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده
دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده
اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی
ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی
اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی
دلم جوشید و می​خواهد که صد چشمه روان گردد
 
خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او
امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او
چراغ است او چراغ است او چراغ بی​نظیر است او
جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او
وگر پنهان کنی می​دان که دانای ضمیر است او
درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او
به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او
ز هر چیزی که می​ترسی مجیر است او مجیر است او
چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او
به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او
مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او
جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او
ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او
که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او
از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او
ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او
تعداد دفعات مشاهده: 58