متن شعر

هین که هنگام صابران آمد

هین که هنگام صابران آمد
این چنین وقت عهدها شکنند
عهد و سوگند سخت سست شود
هله ای دل تو خویش سست مکن
چون زر سرخ اندر آتش خند
گرم خوش رو به پیش تیغ اجل
با خدا باش و نصرت از وی خواه
ای خدا آستین فضل فشان
چون صدف ما دهان گشادستیم
ای بسا خار خشک کز دل او
من نشان کرده​ام تو را که ز تو
وقت رحمست و وقت عاطفت است
ای ابابیل هین که بر کعبه
عقل گوید مرا خمش کن بس
من خمش کردم ای خدا لیکن
ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست
 
وقت سختی و امتحان آمد
کارد چون سوی استخوان آمد
مرد را کار چون به جان آمد
دل قوی کن که وقت آن آمد
تا بگویند زر کان آمد
بانگ برزن که پهلوان آمد
که مددها ز آسمان آمد
چونک بنده بر آستان آمد
کابر فضل تو درفشان آمد
در پناه تو گلستان آمد
دلخوشی​های بی​نشان آمد
که مرا زخم بس گران آمد
لشکر و پیل بی​کران آمد
که خداوند غیب دان آمد
بی من از خان من فغان آمد
تیر ناگه کز این کمان آمد
تعداد دفعات مشاهده: 35