متن شعر

با زر غم و بی​زر غم آخر غم با زر به

با زر غم و بی​زر غم آخر غم با زر به
بشنو سخن یاران بگریز ز طراران
آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد
تا شمع نمی​گرید آن شعله نمی​خندد
خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن
 
چون راهروی باری راهی که برد تا ده
از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته
چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه
تا جسم نمی​کاهد جان می​نشود فربه
گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه
تعداد دفعات مشاهده: 172