متن شعر

برجه که بهار زد صلایی

برجه که بهار زد صلایی
از شاخ درخت گیر رقصی
ریحان گوید به سبزه رازی
از باد زند گیاه موجی
وز ابر که حامله​ست از بحر
وز گریه ابر و خنده برق
فخ شسته به پیش گوش قمری
نرگس گوید به سوسن آخر
ای سوسن صدزبان فروخوان
سوسن گوید خمش که مستم
سرمستم و بیخودم مبادا
رو کن به شهی کز او بپوشید
می​گوید بید سرفشانان
ای سرو برای شکر این را
ای جان و جهان به تو رهیدیم
از وسوسه چنین حریفی
زان دی که بسی قفا بخوردیم
ظاهر مشواد او که آمد
خاموش کن و نظاره می​کن
 
در باغ خرام چون صبایی
وز لاله و که شنو صدایی
بلبل طلبد ز گل نوایی
در بحر هوای آشنایی
چون چشم عروس بین بکایی
در سنبل و سرو ارتقایی
کآموزدش او بهانه​هایی
برگوی تو هجو یا ثنایی
بر مرغ حکایت همایی
از جام میی گران بهایی
بجهد ز دهان من خطایی
اشکوفه بریشمین قبایی
رستیم ز دست اژدهایی
تو نیز چنین بکوب پایی
ز اشکنجه جان جان نمایی
وز دغدغه چنین دغایی
رفت و بنمودمان قفایی
از شوم ظهور او خفایی
بی زحمت خوف در رجایی
تعداد دفعات مشاهده: 151