متن شعر

بگفتم با دلم آخر قراری

بگفتم با دلم آخر قراری
تو را می​گویم و تو از سر طنز
منم از دست تو بی​دست و پایی
دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم
منم جزوی و از خود کل کل است
ورا دیدم چو بحری موج می​زد
ز تبریز آفتابی رو نمودم
خداوند شمس دین چون یک نظر تافت
ز هر قطره یکی جانی همی​رست
 
ز آتش​های او آخر فراری
اشارت می​کنی خندان که آری
تو در کوی مهی شکرعذاری
تو پنداری ز اکنون است کاری
وی است دریای آتش من شراری
و جان من ز بحر او بخاری
بشد رقاص جانم ذره واری
بجوشید آب خوش از جان ناری
همی​پرید اندر لاله زاری
تعداد دفعات مشاهده: 275