متن شعر

من از سخنان مهرانگیز

من از سخنان مهرانگیز
ای آنک رخ تو همچو آتش
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد
با یارک خود بساز پنهان
تسلیم قضا شدم ازیرا
بنگر که چه خون دل گرفتست
در خشم مکن تو چشم خود را
خود خفته نماید و نخفتست
 
دل پر دارم ز خواب برخیز
یک لحظه ز آتشم مپرهیز
ای شیر به خون من درآمیز
مستیز به جان تو که مستیز
مانند قضا تو تندی و تیز
بر گرد قبام چون فراویز
وان فتنه خفته را مینگیز
آن نرگس پرخمار خون ریز
تعداد دفعات مشاهده: 45